محمد بن جرير الطبري ( مترجم : بلعمي )
262
تاريخ الطبرى ( تاريخنامه طبرى ) ( فارسي )
اهل مكّه . پس حلقهء در بگرفت و روى سوى مزگت كرد همچنان بر پايه ايستاده ، و گفتا : سپاس يك خداى را تنها كه او مر چاكر و بندهء خويش را نصرت داد و وعدهء خويش را راست كرد ، و همچنانكه وعده كرد كه ترا به مكّه باز آرم ، باز آورد و دشمنان را هزيمت كرد . پس مردمان مكّه را گفتا : اى مردمان ، چه گوييد و چه انديشيد كه من به جاى شما چه كنم . سهيل بن عمرو بر پاى خاست ، و هنوز مسلمان نشده بود ، و گفتا : يا رسول الله ، چه گوييم و چه انديشيم ، چنين گوييم كه مردى مهتر قريشى و مهترزاده ، به شهر خويش و به زاد و بوم خويش باز آمدى و بر قوم خويش ظفر يافتى ، پيران را حرمت داشتى و جوانان را آزرم كردى و بر كودكان و زنان ببخشودى و بر همه منّت كردى و همه را عفو كردى و آزاد كردى . پيغمبر چون اين سخن بشنيد آب از چشم فرود آورد . اهل مكّه به مزگت اندر زار بگريستند به آواز بلند . پس پيغمبر عليه السّلام ايشان را گفت : من شما را آن گويم كه برادر من گفت يوسف عليه السّلام برادران را ، * ( لا تَثْرِيبَ عَلَيْكُمُ الْيَوْمَ يَغْفِرُ الله لَكُمْ وَهُوَ أَرْحَمُ الرَّاحِمِينَ . 12 : 92 ) * پس در خانهء كعبه فراز كرد و فراز آمد و از مزگت بيرون شد ، و به اشتر بر نشست و بيامد آنجا كه خيمهء او زده بودند ، فرود آمد . و لشكر هر كسى به جاى خويش فرود آمدند . و مردمان مكّه آمدن گرفتند فوج فوج و مسلمان همى شدند و به دين اندر همى آمدند چنان كه خداى عزّ و جلّ گفت : قوله تعالى ، * ( إِذا جاءَ نَصْرُ الله وَالْفَتْحُ ، وَرَأَيْتَ النَّاسَ يَدْخُلُونَ في دِينِ الله أَفْواجاً ، فَسَبِّحْ بِحَمْدِ رَبِّكَ وَاسْتَغْفِرْه إِنَّه كانَ تَوَّاباً . 110 : 1 - 3 ) * پس پيغمبر عليه السّلام ديگر روز [ 208 b ] بر كوه صفا بنشست و عمر بن الخطَّاب را رضى الله عنه فرودتر از خويشتن بنشاند و اهل مكّه همه موليان پيغمبر گشتند زيرا كه خداى عزّ و جلّ ايشان را از پس آن كه با لشكر او حرب كردند با خالد بن الوليد ، و او را بر ايشان ظفر داد و ايشان را ذليل كرد ، همه فىء بودند ، اگر خواستى همه را برده كردى و به ميان مسلمانان قسمت كردى پيغمبر عليه السّلام نكرد اين چنين ، و همه را گردنها از بندگى آزاد كرد . پس پيغمبر عليه السّلام روز سديگر پرسيد كه آن ده تن را كه فرمودم كه بكشيد